امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

عشق مامان و بابا

خاطره ی روز زایمان

قبل از این توی خیلی از وبلاگ ها خاطرات بچه هایی رو که مامان شده بودن رو می خوندم و همیشه اشک توی چشمام جمع می شد الان باورم نمی شه که خودم هم دارم خاطره ی زایمانم رو می نویسم. شب عمل هر کاری کردم خوابم نمی برد دیگه واقعا کلافه شده بودم . به زور نیم ساعتی خوابیدم ولی باز هم بیدار شدم. تا اینکه نزدیک های اذان شد و نمازم رو خوندم و دیدم که دیگه کم کم وقت آماده شدنه. بعد از اینکه آماده شدیم ساک و وسایل بیمارستان رو برداشتیم و من از زیر قرآن رد شدم و راهی بیمارستان شدیم. ساعت ۶ بود که توی پذیرش بیمارستان بودیم. قبل از من چند تا مریض بستری شده بودن. روی صندلی ها نشسته بودم که دیدم مامان اینها اومدن یه لحظه خیالم خیلی راحت شد با دیدنشون. خلاصه پر...
26 خرداد 1391

دلم برای این روزها تنگ می شه

اینکه این مطلب رو با چه مقدمه ای شروع کنم و چی بنویسم رو نمی دونم. یعنی یه چند تا جمله نوشتم و پاک کردم و در نهایت خواستم بی مقدمه از این روزها بنویسم. از این روزهایی که شاید خیلی طولانی بود ولی به سرعت برق و باد گذشت. هیچ وقت اولین روزی رو که فهمیدم باردارم رو فراموش نمی کنم. بابا از ذوقش داشت گریه می کرد یا اولین باری که برای سونوگرافی رفتیم و تو رو توی دل خودم دیدم. اون وقت بیشتر شبیه یک لوبیای کوچولوبا دو تا چشم و گوش و دماغ و دهن بودی بعد از سونوگرافی هر دومون باورمون نمی شد که اون نی نی کوچولو توی دل من باشه. بابا با تعجب ازم پرسید اون واقعا توی شکم تو بود؟ منم متعجب گفتم نمی دونم ولی مثل اینکه واقعا بود. یا اولین باری که حرکاتت رو مثل...
17 خرداد 1391

لباس های بیمارستان امیرعلی

دیگه تا اومدنت کمتر از ۵روز مونده و منم امشب لباسهاتو که قبلا جدا کرده بودم آماده کردم و تو یه نایلکس جدا گذاشتم تا انشاا... بعد از به دنیا اومدنت به پرستار بدیم تا تو رو با اونها بپوشونه. ...
15 خرداد 1391

روز موعود 19 خرداد

یکشنبه پیش آقای دکتر رفتیم و از اونجایی که پاهای مامان خیلی ورم کرده بود و در عرض یک هفته ۳ کیلو چاق شده بود ، دکتر نگران شد و یه آزمایش برام نوشت تا ببینه مسمومیت حاملگی نگرفته باشم. ۲ ساعتی که طول کشید تا جواب آزمایش رو بدن دل مامان مثل سیر و سرکه می جوشید.     ولی خدا رو شکر همه چیز خوب بود و دکتر قرار زایمان رو برای ۱۹ خرداد گذاشت. از امروز که حساب کنی ۹ روز مونده تا تو پسر خوشگلم رو بغل کنم. بوس بوس ...
10 خرداد 1391

آخرین سونوگرافی در سی ام اردیبهشت

ديروز به همراه بابا و ماماني براي آخرين بار به سونوگرافي دي رفتيم. از شانس ما مواردي رو كه دكتر خواسته بود دكتر قوامي بايد آزمايش مي كرد و خلاصه نشد كه باز با دكتر عابدين زاده تو رو از پشت آكواريوم ببينيم. اول سونوگرافي من يه خورده استرس گرفتم چون دكتر هيچي نمي گفت ولي بعدش بابا و ماماني رو صدا كرد و مونيتور رو به طرف من چرخوند و همه چيز رو برامون نشون داد. متمايل به طرف راست مامان بودي. ستون فقراتت سمت چپ ، لگنت زير سينه و پاهات به طرف شكمت خم شده بود.     چشم هاتو آروم بسته بودي دلم مي خواست همون جا گازت بگيرم. وزنت رو حدود ۲۹۰۰ گرم تخمين زد و البته بهم گفت كه هنوز ۳ هفته فرصت داريم تا چاق و چله بشي. البته سلامت...
31 ارديبهشت 1391