امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

عشق مامان و بابا

دلم برای این روزها تنگ می شه

1391/3/17 11:32
نویسنده : مامان
160 بازدید
اشتراک گذاری

اینکه این مطلب رو با چه مقدمه ای شروع کنم و چی بنویسم رو نمی دونم. یعنی یه چند تا جمله نوشتم و پاک کردم و در نهایت خواستم بی مقدمه از این روزها بنویسم. از این روزهایی که شاید خیلی طولانی بود ولی به سرعت برق و باد گذشت. هیچ وقت اولین روزی رو که فهمیدم باردارم رو فراموش نمی کنم. بابا از ذوقش داشت گریه می کرد یا اولین باری که برای سونوگرافی رفتیم و تو رو توی دل خودم دیدم. اون وقت بیشتر شبیه یک لوبیای کوچولوبا دو تا چشم و گوش و دماغ و دهن بودی بعد از سونوگرافی هر دومون باورمون نمی شد که اون نی نی کوچولو توی دل من باشه. بابا با تعجب ازم پرسید اون واقعا توی شکم تو بود؟ منم متعجب گفتم نمی دونم ولی مثل اینکه واقعا بود. یا اولین باری که حرکاتت رو مثل ضربان قلب حس کردم و رفته رفته این حرکات محکم تر و بیشتر شد طوری که این روزهای آخر تکون هاتو با چشم هم می شه دید. خیلی لحظات زیبای دیگه ای هم بود مثل لحظه ی شنیدن صدای قلبت توی مطب دکتر و هزاران چیز دیگه.

الان کمتر از ۴۸ ساعت مونده تا انشاا... تو رو توی بغلم بگیرم. وقتی به این روزهایی که گذشته فکر می کنم می بینم دلم برای همه ی این روزها و این لحظات تنگ می شه. برای وقتی که یه شیرینی می خوردم و منتظر می موندم تا تو عکس العمل نشون بدی برای وقتی که دست روی شکمم می کشیدم و تو زودی خودتو قلمبه می کردی و .....

بالاخره این روزها تموم می شه و خاطرات خوشش برای ما به جا می مونه. خدا رو شکر می کنم به خاطر تمام این لحظات شیرین و امیدوارم با بغل گرفتن تو و شنیدن خبر سلامتی ات این لحظات به شیرین ترین لحظه ها ختم بشه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)