امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

عشق مامان و بابا

خاطره ی روز زایمان

1391/3/26 11:33
نویسنده : مامان
186 بازدید
اشتراک گذاری

قبل از این توی خیلی از وبلاگ ها خاطرات بچه هایی رو که مامان شده بودن رو می خوندم و همیشه اشک توی چشمام جمع می شد الان باورم نمی شه که خودم هم دارم خاطره ی زایمانم رو می نویسم.

شب عمل هر کاری کردم خوابم نمی برد دیگه واقعا کلافه شده بودم . به زور نیم ساعتی خوابیدم ولی باز هم بیدار شدم. تا اینکه نزدیک های اذان شد و نمازم رو خوندم و دیدم که دیگه کم کم وقت آماده شدنه. بعد از اینکه آماده شدیم ساک و وسایل بیمارستان رو برداشتیم و من از زیر قرآن رد شدم و راهی بیمارستان شدیم. ساعت ۶ بود که توی پذیرش بیمارستان بودیم. قبل از من چند تا مریض بستری شده بودن. روی صندلی ها نشسته بودم که دیدم مامان اینها اومدن یه لحظه خیالم خیلی راحت شد با دیدنشون. خلاصه پرستار اومد و منو صدا کرد و به اتاق قبل از زایمان برای آماده سازی برد. لباس های مخصوص بیمارستان رو پوشیدم و از همه خداحافظی کردم. خلاصه بعد از ساعتی انتظار و صحبت کردن با خانوم های دیگه اسم منو صدا کردن تا ببرتم اتاق عمل. از اونجا که در می اومدم یهو دیدم توی اتاق مامان و لیلا و الناز و هانی و احد همه شون اومدن تا منو ببینن. یهو همه مون انقدر بلند جیغ زدیم که پرستاره گفت بابا چه خبرتونه. خلاصه روبوسی کردم و وصیت هامو کردم و عکسی با سرم ازم گرفتن و از همه شون خداحافظی کردم. نذاشتم کسی گریه کنه چون نمی خواستم با اون حال راهی اتاق عمل بشم. خلاصه وارد اتاق عمل شدم. کلی اتاق کنار هم که هر کی تو یه اتاق داشت عمل می شد. منو نشوندن کنار چند تا پرستار مرد. ازم چند تا سوال کردن . یکی شون گفت پسرت چیه؟ گفتم یعنی چی؟ گفت ببخشید منظورم این بود بچه ات چیه. اون بیچاره بیشتر از من استرس داشت :))

یه پرستار اومد و منو برد اتاق عمل . داشت وسایل رو برای بیهوشی آماده می کرد که بهش گفتم من بی حسی می خوام. اون هم رفت با دکترم صحبت کرد. دکترم اومد و بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت عوارض بی حسی گردن خودته. یه لحظه استرس گرفتم که نمی خوام بی حس بشم ولی بعد به خودم امید دادم که نه من می تونم و خیلی قرص به دکترم گفتم بی حسی می خوام. خلاصه متخصص بی حسی اومد و بلندم کرد و از کمرم آمپول بی حسی رو بهم زد خیلی خوب توضیح می داد که داره چی کار می کنه . اصلا درد نداشت بر خلاف اون چیزی که بعضی ها می گفتن اصلا نبود. دکترم اومد و شروع کرد به بتادین زدن به پاهام و شکمم. این صحنه ها رو به چشم می دیدم تا اینکه یه پرده جلوی چشمام آوردن که من دیگه چیزی نبینم. یه حرکاتی روی شکمم حس می کردم شبیه اینکه هی شکمم رو این ور و اون ور بکشن ولی هیچی نمی گفتم چون می ترسیدم تا من بگم می فهمم بی هوشم کنن. یه لحظه احساس خفگی بهم دست داد به خانومی که بالای سرم بود گفتم دارم خفه می شم گفت نترس و ماسک اکسیژن رو گذاشت روی دهنم و گفت آروم نفس بکش. فکر کنم از استرس بود که این شکلی شدم. همش زیر لب آیه الکرسی می خوندم و برای همه ی کسانی که ازم التماس دعا کرده بودن دعا می کردم. دکترم گفت هر وقت دیدی حس نداری بهم بگو عمل رو شروع کنم بهش گفتم منو گول نزنین شما شروع کردین دارین بچه رو بیرون میارین. کل کادر اتاق عمل زدن زیر خنده. بعد دکترم پرسید اسمشو چی می ذاری گفتم امیرعلی. هی می خواستن منو به حرف بکشن تا سرم مشغول بشه. تا اینکه پرستار بهم گفت وقتی بچه رو در میارن به معده ات فشار میاد نترسی ها. همین رو که گفت احساس کردم یکی افتاده روی معده ام و داره بچه رو در میاره یهو یه صدای جیغ و گریه اومد من همش داشتم اشک می ریختم و بلند بلند برای همه دعا می کردم. با حالت گریه گفتم بچه سالمه؟ گفتن اگه سالم نبود که انقدر گریه نمی کرد بعد از چند دقیقه یه تخت کوچولو آوردن کنار دستم و سر امیرعلی رو بالا آوردن تا من ببینمش. بهترین لحظه ی زندگی ام بود وقتی روی ماهش رو دیدم. سفید و صورتی بود دماغش عین دماغ خودم. وقتی دیدمش نه ماه خستگی حاملگی از تنم در اومد. بعدش حس کردم واقعا معده ام دیگه داره سوراخ می شه. همش آه و ناله می کردم که دکترم گفت چرا انقدر ناله می کنی گفتم معده ام سوراخ شد یه چیزی بهم زدن ولی اثر نکرد دکتر تو اون شرایط می گفت سال دیگه بازم انشاا... رو این تخت هستی بهش گفتم من غلط می کنم گفت اینو چقدرم خوشش اومده ازحرف من :))

خلاصه متخصص بیهوشی یه چیزی بهم زد که فکر کنم خواب آور بود و من بقیه ی عمل رو اصلا نفهمیدم. وقتی بیدار شدم دیدم دارن منو رو یه تخت دیگه می ذارن. گفتم شکمم رو فشار دادین. گفتن شماها اینها رو از کجا می دونین. تو دلم گفتم ازبچه های کلوب:)) ساعت ۹:۳۶ دقیقه بود که یه خانومه منو از ریکاوری خارج کرد. من اصلا تو ریکاوری معطل نشدم . خیلی ها می گفتن خیلی معطلی داره که برا من اصلا نداشت. سوار آسانسورم کردن. تو طبقه اول در آسانسور رو باز کردن و گفتن همراه مریض بیاد یهو دیدم نسرین و احد بالای سرم هستن. بردنم توی اتاقم که دیدم همه توی اتاق جمع شدن. خلاصه همه رو دیدم . مامان گفت امیرعلی رو دیده خیلی خوشگله. الناز گفت ۳۶۰۰ وزنشه. خلاصه هر کی یه چیزی می گفت. تا اینکه امیرعلی رو آوردن که بهش شیر بدم. گفتن انقدر دست هاشو خورده که نگو. پرستار سینه ام رو فشار داد تا آغوز در بیاد و بهم توضیح داد چطوری شیر بدم. بعدش بابا و وحید اومدن. بابا توی گوش امیر علی اذان گفت و بعدش هم گفت من اسمشو علی می ذارم احد هم گفت ما هم امیرعلی گذاشتیم اسمش رو.

خاطره از اون روز خیلی زیاده که اگه بخوام کلش رو بنویسم امیرعلی از خواب بیدار می شه . پس تا اینجا فعلا بسه. فقط اینو بگم که درد بعد از عمل یه خورده زیاده ولی بعد از ۱۰ روز کم کم فراموش می شه. خدا به همه ی کسانی که منتظر نی نی هستن هر چه زودتر یه نی نی ناز و سالم روزی کنه.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)