امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

عشق مامان و بابا

هفته ی پانزدهم و فشار بالا

چهارشنبه ی این هفته وقت دکتر داشتم که اونجا متوجه شدم فشار خونم بالاست.البته خدا رو شکر جمعاً ١.٥ کیلو وزنم زیاد شده و از این نظر مشکلی ندارم . برای فشار خون هم باید یه فکری کرد. تعیین جنسیت نی نی هم موند برای بهمن ماه.
19 آذر 1390

اولين سونوگرافي

بالاخره ديروز من و بابا بعد از دو ماه و 10 روز تو رو ديديم. براي ما دست تكون مي دادي. ما كه كلي حال كرديم. امروز هم سالگرد جشن عروسي من و بابا هست. بهترين هديه اي كه مي شد به همديگه بديم همين ديدن تو توي اون مونيتور بود. دوست داريم يه عالمه
1 آذر 1390

هفته ی دهم

این هفته ، هفته ی خوبی برای مامان نبود. چون آخر هفته آقاجون رو از دست دادیم. خیلی ناراحت بودم ولی به خاطر تو حتی نمی تونستم گریه کنم. البته اون به آرزوش رسید و رفت پیش مامان جون. آخه بعد از رفتن مامان جون خیلی کم طاقت شده بود. چهار ماه بیشتر نتونست دوریشو تحمل کنه. انشاا... که بعد از این فقط خبرهای خوب منتظرمون باشه. مثل خبر سلامتی ات و تولد تو. بوس بوس
21 آبان 1390

هفته ي نهم

اين هفته به نظرم خيلي زود گذشت. چون وسطش يه تعطيل عيد قربان داشتيم و من كلي حال كردم با يه روز تعطيل. روز عيد قربان خونه ي ماماني بابا رفتيم و اونجا عمه هاني و ماماني اومدنت رو تبريك گفتن. ملالي نيست جز دوري شما بوس بوس
14 آبان 1390

هشتمين هفته

امروز هشتمين هفته اي هست كه تو ،تو دل ماماني و ما بي صبرانه منتظر ديدن تو هستيم. دو هفته ي ديگه هم صبر كنيم انشاا... به اولين سونو گرافي مي رم و تو رو مي بينم. بزرگ كه شدي اين نوشته ها رو مي خوني و مي فهمي كه ما چقدر دوست داريم. راستي بابا به ماماني اش هم گفته كه قراره بياي اون هم برات ترشي فرستاده. درسته كه آقاي دكتر گفته ترشي نخورم ولي يواشكي كه بابا متوجه نشه يه خورده خوردم. دايي وحيد و زن دايي الناز هم مي دونن. البته زن دايي گفته كه خاله يا عمه صداش كني. خودت بيا ببينيم كدوم رو راحت تر می تونی بگی. ماماني هم بافت لباس هاي زمستوني تو شروع كرده و داره يه كت خوشگل برات مي بافه. از اونجايي كه هنوز نمي دونيم پسملي يا دخمل ، نمي تونم ...
14 آبان 1390